فاطمه بختیاری | شهربانو، خرداد ۱۳۶۸ و آن لحظهای که صدای لرزان گوینده، خبر تلخ وداع امام خمینی (ره) را از این دنیا داد.خیلیها به خاطر دارند و از آن لحظه خاطرات زیادی دارند. با چند نفر از زنان مشهدی که از آن روزها خاطره دارند همراه شده و از خاطراتی شنیدهایم که به گواه خودشان هرگز کهنه و قدیمی نخواهد شد.
کلاس دوم ابتدایی بودم رفته بودم سرصف نان، آن زمانها صبح نانوایی خیلی شلوغ بود. توی صف بودم دیدم خانمها و آقایون همه گریه میکردند بعضیها یواشکی بعضیها بلند بلند. من نمیدانستم چه شده حتی چند خانم مهاجر افغانستانی هم بلند بلند گریه میکردند. نان خریدم و آمدم خانه. وارد حیاط شدم دیدم پدرم گریه میکند. خیلی ناراحت شدم، آخر پدرم خیلی ابهت داشت خیلی دوستش داشتم برایم سخت شد که چرا پدرم گریه میکند. بعد از خواهر و برادرهایم شنیدم امام خمینی (ره) فوت کرده ... من اشک پدرم را اولین بار آنجا دیدم.
مرضیه روشنضمیر
عضو شورای اجتماعی محله و مددکار اجتماعی
من کلاس سوم راهنمایی بودم. آن روز امتحان زبان داشتیم. شبش کلی درس خوانده بودم. صبح حاضر میشدم بروم مدرسه که خانم همسایه آمد و گفت امروز که مدرسه تعطیله! گفتم نه ما امتحان داریم! گفت رادیو گفته امام خمینی (ره) فوت کردهاند! تا گفت دنیا روی سرم خراب شد، چه وحشتناک بود شنیدن این خبر، آخر شب تلویزیون میگفت برای سلامتی امام دعا کنین، آخر چرا دعای من قبول نشده بود! این خاطره غمناک هیچوقت از یادم نمیرود.
ناهید پردل کاخکی
فعال جهادی، عضو شورای اجتماعی محله
اول راهنمایی بودم، رفته بودم مدرسه امتحان حرفهوفن داشتیم، اعلام کردند امتحان برگزار نمیشود، چون امام رحلت کردند. گریهکنان به منزل رفتم، مادرم باصدای خیلی بلند شیون و فریاد میکرد، انگار که عزیزترین فرد زندگیاش از دست رفته بود. من هم گریههایم شدت گرفت. همسایه روبهرو ما پیرزنی بود که تقریبا نودسالش بود چشمهایش نابینا بود، عکس آقا را دم در حیاط به دستش گرفته بود و ناله میکرد که آقاجان کجارفتی... تقریبا تا بازگشایی مدارس یک هفته طول کشید، من یکسره تلویزیون میدیدم و این شعر که خدایا سایهای رفت از سرما... دریغا،ای دریغا،ای دریغا را تکرار میکردم. بعد از چند روز از رحلت امام، مدرسه که رفتیم گفتند گروه سرود مدرسه بیایند. یادم است همین شعر را خواندم و به گروه میگفتم بگید دریغا،ایدریغا،ایدریغا خدایا سایهای رفت از سرما... این غصهای است که هیچوقت فراموش نمیشود.
فاطمه میرزایی
مدیر کانون فرهنگی و مدرس
روز رحلت امام خمینی (ره) من ۲۱سالم بود. بچه اولم سه سالش بود و فرزند دومم چهار ماهش بود. آن موقع بچهها سهمیه شیر پاستوریزه شیشهای داشتند. صبح ساعت ۷ میرفتم شیر بگیرم که شنیدم رادیوی خیاطی کناری اخبار میگفت. گوینده خبرآقای حیاتی بود که با صدایی لرزان گفت: روح خدا به ملکوت اعلا پیوست. من همانجا ایستاده بودم مات و مبهوت شروع کردم به گریه کردن. یادم رفت که برای چه کاری رفته بودم، تا خانه بلند بلند گریه کردم چند نفر از همسایهها بیرون بودند گفتند چه شده گفتم عزادار شدیم، امام خمینی رفت. آنها هم همین حال من را داشتند. گفتند برویم به بقیه بگوییم و مراسم بگیریم. از تلویزیون که مراسم تشییع را میدیدم در دلم آتش بود.
خانم کاملی
فعال فرهنگی